عجب سر دلم عقده شده بوده و خودم خبر نداشتما

مامان که از تهران اومد کلی براش حرف زدم

مخصوصا که حالا مامانم تنهاست و فقط من تو خونه ام

از اتفاقای اصفهان و تصمیمایی که دارم براش گفتم

حتی کاری که میخواستم تا قطعی شدنش هیچی نگم رو گفتم

آخه قدیما گیر میداد اما حالا دیگه نه مخصوصا که واسه تغییر روحیه خودم می خوام این کارو شروع کنم البته اگه تنبلی نکنم

اگه دروغ نگم یکمشم رو کم کنیه یکیه